پیچک گریان
تو همان به که نیندیشی او شراب بوسه می خواهد ز من عاقبت بند سفر پایم بست چرا امید بر عشقی عبث بست ؟
عاقبت خط جاده پایان یافت
من رسیده ز ره غبار آلود
تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ
شهر من گور آرزویم بود
من و درد روانسوزم
من از درد نیاسایم
من از شعله نیفروزم
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید راعاقبت بند سفر پایم بست
می روم ، خنده به لب ، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟ نوشته شده در Fri 9 Jan 2009ساعت
8:22 توسط لیلی| |
| Design By : Night Skin |



