تبليغاتX
پیچک گریان -


پیچک گریان

 

 

 

كجايي؟

 

غم هزار ساله ي چشمانت را فروختم به كولي نا آشنا ي شعرهايم!

 

حالا ديگر غمي به روي چشم هايت ننشسته است..

 

تا آنها را سوار بر بادبادك رويايم....گريه كنم.

 

بگذر...ديگر ديوانه شده ام و مي خواهم...

 

تمام فاصله مان را قصه كنم!

 

با همين دستهايم رويايم را خواهم كشت!

 

راست  است!.................وقتي

 

                         چشمهايت غمگين تر از چشم هاي من بود!

 

            و دستهايت گرم تر از دستهاي من!

 

    بگذر...

 

پاييز كه برسد گريه هامان آغاز خواهد شد...

 

و نفس هاي من كه روز را كم مي آورد....

 

شب را كم مي آورد....

 

جستن چهره ي باراني تو را جشن مي گيرم....

 

و از طعم تلخ چهار ديواري صورتم خواهم گذشت....

 

راستي مگر تو چهره ي مرانمي بيني......

 

مگر نمي بيني كه نشسته ام ميان باغچه ي پيراهنم!

 

مگر نمي بيني كه روبه روي چشم هايت قدم مي زنم...مي چرخم...

 

            كولي ترين دخترك اين سرزمين...من خواهم شد!

 

كه تو را ميان خلخالم....و گردنبند بلند نقره ام گم مي كنم هربار....

 

و اين پرنده ي غمگين كه هرروز در ويرانه هاي دستانم آواز مي خواند....

 

غمبارترين امواج سهمگين چشم هايت!

 

ديگر كدام روسري بنفشي...تو را شعر مي كند؟؟

 

ديگر كدام دست...لابه لاي لبان تو پونه خواهد كاشت....؟؟

 

تو نخواهي فهميد...

 

و من هيچ گلي را ديگر به گيسويم نمي زنم...!!!

 

و هيچ پروانه اي ديگر عطر آغوش مرا نخواهد داد....

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در Thu 17 Jul 2008ساعت 20:23 توسط لیلی| |


Design By : Night Skin