پیچک گریان
تنهایم نگذار.گرمی کلماتت رااز شانه هایم نگیر.نگذار بی رحم شوند این روزها که نمی دانیم تا کجا و کی، محجوب و مهربان باقی می مانند. تا همیشه؟ تا فردا؟! تنهایم نگذار.نگذار تا دوباره بی حصار شود خلوتم، با تو همه چیز در این خلوتِ زخم خورده، رنگ می گیرد. رنگ همصحبتی خاطره ها. رنگ ِ دوستی ... گاهی شبا گریه کنون میام در خونه ی تو داد میــــــزنم میــــگم منم عاشق دیـــــوونه ی تو میگم منم اون که شده اسیر مهربونیات اون که یه عمره عاشقه به اون همه لطف و صفات وقتی تو این دنیای تو کار دلم گیر میکنه حســـــــــادته قلب منو از ادما سیــــــــــــــر میکنه میام در خونه ی تو میگم به فریادم برس رو میـــــکنم به اسمون میـــــــگم به داد من برس اخه تو محبوب منی عزیز من خوب منی تویـــــی تویــــ-ی خدای من خدای با صفـــای من تو روحمی تو جونمی تو قلبمی تو خونمی خدای مهربـــــــون من عشــــق تو توی خون من وقتی تو این دنیای تو کار دلم گیر میکنه حســـــــادته قلـــــــب منو از ادما سیــــــر میکنه
عین مرهم است وقتی می گویی: "می فهمم"، وقتی ایمان دارم که می خوانی از پشت ِ سیمهای رابطه سکوتم را، که شکسته ام ...
دلم گریز می خواهد، دل کندن از دیوارهای خاطره گرفته ی این پیاده روی های خود خواسته.
دلم هنوز هم آن کوچه ی باریک، با آن در ِ سبز رنگ را می خواهد. کوچه ای که هیچگاه با هم در آن راه نرفتیم. فقط آجرهای خیالمان رااز عکس ِ به جا مانده از آن کوچه، بالا بردیم و در آخر، نیمه کاره رهایش کردیم...
یکی از ما، کم شده از رویاهایمان ...
| Design By : Night Skin |



