تبليغاتX
پیچک گریان - من از آدم ها می ترسم... ...


پیچک گریان

 

من از آدم ها می ترسم، نه از احساسی که نسبت بهشان دارم و یا احساسی که خواهم داشت!من از آدم ها می ترسم که مبادا احساس مرا مثل یک گل رز بچینند و به یکدیگر هدیه دهند و یا آن را در یک گلدان خاک خورده، خشک کنند!من از آدم ها می ترسم... ...

 

سکوت؟!...سکوت؟!چند بار صدایش کردم اما انگار نه انگار! مطمئن بودم که صدایم را می شنود و چیزی نمی گوید و فقط صدای گام های خسته اش بود که به من نزدیک می شد؛ و کم کم چهره زرد و افسرده اما دوست داشتنی اش در چهارچوب در ظاهر شد. لبخند همیشگی اش از چهره اش پاک شده بود و نگاهش پر از غم بود. زردتر و افسرده تر به نظر می رسید. از دیروز که ندیده بودمش لاغرتر شده بود؛ و مثل همیشه خوش را نیاراسته بود. لباس هایش چروک و نا مرتب بود و همه ی این ها خبر از حادثه ای می داد که من از آن بی خبر بودم.سکوت آن روز مثل همیشه نبود. پر از غوغا بود. به داخل اتاقم نیامد و با لحن ساکتش در همان چهارچوب در گفت: مهمان داریمو در میان بهت و ناباوری من مرگ را به داخل اتاق دعوت کرد. ...

نوشته شده در Mon 16 Jun 2008ساعت 21:5 توسط لیلی| |


Design By : Night Skin