تبليغاتX
پیچک گریان -


پیچک گریان

آرام از صخره ها بالا رفت و وقتی رسید به نوک صخره سرش را به سمت آسمان بلند کرد و فریاد زد:

 - خدایا!!! می شنوی صدام رو؟ من رو می بینی؟

آسمان پر از ابر برقی زد و غرید!

- چرا می گی نه؟ مگه تو خدا نیستی؟ مگه همیشه نمی گی با بنده هاتی و ما رو می بینی؟ حالا که ازت می پرسم می گی نه؟؟؟

 ناامید ، خسته و از همه جا بریده، خود را از آن بالا پرت کرد پایین، تا زندگی ای را که خدا به او هدیه کرده بود از بین ببرد!

 آن طرف تر، در فاصله ی نه چندان دوری، دیگری از صخره های کوه سر به فلک کشیده بالا رفت و وقتی به سر ِ سر به فلک کشیده صخره ها رسید سرش را به سمت آسمان بلند کرد و قریاد زد:

- خدایا!!! می شنوی صدام رو؟ من رو می بینی؟

آسمان پر از ابر برقی زد و غرید! چشم های مرد از خنده و شادی برقی زد و گفت:

- می دونستم که به یادمی! این عکس رو هم واسه همین گرفتی، مگه نه؟ می خوای همیشه به یادم باشی؟!!

و خوشحال از بالای کوه پایین آمد تا زندگی ای را که خدا به او هدیه داده بود را زندگی کند و ادامه دهد!

...

نوشته شده در Mon 16 Jun 2008ساعت 20:56 توسط لیلی| |


Design By : Night Skin