پیچک گریان
كجايي؟ غم هزار ساله ي چشمانت را فروختم به كولي نا آشنا ي شعرهايم! حالا ديگر غمي به روي چشم هايت ننشسته است.. تا آنها را سوار بر بادبادك رويايم....گريه كنم. بگذر...ديگر ديوانه شده ام و مي خواهم... تمام فاصله مان را قصه كنم! با همين دستهايم رويايم را خواهم كشت! راست است!.................وقتي چشمهايت غمگين تر از چشم هاي من بود! و دستهايت گرم تر از دستهاي من! بگذر... پاييز كه برسد گريه هامان آغاز خواهد شد... و نفس هاي من كه روز را كم مي آورد.... شب را كم مي آورد.... جستن چهره ي باراني تو را جشن مي گيرم.... و از طعم تلخ چهار ديواري صورتم خواهم گذشت.... راستي مگر تو چهره ي مرانمي بيني...... مگر نمي بيني كه نشسته ام ميان باغچه ي پيراهنم! مگر نمي بيني كه روبه روي چشم هايت قدم مي زنم...مي چرخم... كولي ترين دخترك اين سرزمين...من خواهم شد! كه تو را ميان خلخالم....و گردنبند بلند نقره ام گم مي كنم هربار.... و اين پرنده ي غمگين كه هرروز در ويرانه هاي دستانم آواز مي خواند.... غمبارترين امواج سهمگين چشم هايت! ديگر كدام روسري بنفشي...تو را شعر مي كند؟؟ ديگر كدام دست...لابه لاي لبان تو پونه خواهد كاشت....؟؟ تو نخواهي فهميد... و من هيچ گلي را ديگر به گيسويم نمي زنم...!!! و هيچ پروانه اي ديگر عطر آغوش مرا نخواهد داد.... اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم قـنـــاري را در انـدوه قـفــس بـگــذار و بـگــذر شقــايق را ميـان خـار و َخـس بگـذار و بــگـــذر اگر روزي به صحــــرا آهــويـي در بـنـــد ديـدي همـان يکـدم به يادم شو ، سپس بگذار و بگـذر به سوگ عشق تو صد رود از چشمم روان بود ز سهــم من همين درياچه بس ، بگـذار و بگـذر اگر در دفتــر قسـمت جـدايـي قبل مـرگ است بيــا اين واژه ها را پـيـش و پـس بگـذار و بگـــذر چو چنـگ باد و باران ، بر دلم بـنـشـين و بنــواز مرا در نغمه هايت خوش نفــس بگـذار و بگـــذر اگــر روزي قــــدم بر تربــت مــا مـي گـــذاري چو اين خفته به خون ، پا بر هوس بگذار و بگـذر تنهایم نگذار.گرمی کلماتت رااز شانه هایم نگیر.نگذار بی رحم شوند این روزها که نمی دانیم تا کجا و کی، محجوب و مهربان باقی می مانند. تا همیشه؟ تا فردا؟! تنهایم نگذار.نگذار تا دوباره بی حصار شود خلوتم، با تو همه چیز در این خلوتِ زخم خورده، رنگ می گیرد. رنگ همصحبتی خاطره ها. رنگ ِ دوستی ... گاهی شبا گریه کنون میام در خونه ی تو داد میــــــزنم میــــگم منم عاشق دیـــــوونه ی تو میگم منم اون که شده اسیر مهربونیات اون که یه عمره عاشقه به اون همه لطف و صفات وقتی تو این دنیای تو کار دلم گیر میکنه حســـــــــادته قلب منو از ادما سیــــــــــــــر میکنه میام در خونه ی تو میگم به فریادم برس رو میـــــکنم به اسمون میـــــــگم به داد من برس اخه تو محبوب منی عزیز من خوب منی تویـــــی تویــــ-ی خدای من خدای با صفـــای من تو روحمی تو جونمی تو قلبمی تو خونمی خدای مهربـــــــون من عشــــق تو توی خون من وقتی تو این دنیای تو کار دلم گیر میکنه حســـــــادته قلـــــــب منو از ادما سیــــــر میکنه اگر دریای دل آبی است تویی فانوس زیبایش اگر آیینه یك دنیاست تویی معنا ی دنیایش و انتظار می کشم برای تو برای تو که ناتمامی تمامی از تمام زندگی من برای تو که اشک های دیده ام فرو رود ز دیده ام به سان رود پر خروش کوه ها میان دشت نا تمام نورها و روح ها میان کوچه باغ حس خوب آشنایی غریب تو و انتظار سبز تو که ناگهان شکوفه می شود برای تو, برای تو غریب آشنای من به سان رود پر خروش و جوشش تمام کوه ها روان میان دشت خوب آشناییت جو آبشار پر غرور و مست نازها که ناگهان به شروشر آب دیده ام جلای تازه می دهد ...

عین مرهم است وقتی می گویی: "می فهمم"، وقتی ایمان دارم که می خوانی از پشت ِ سیمهای رابطه سکوتم را، که شکسته ام ...
دلم گریز می خواهد، دل کندن از دیوارهای خاطره گرفته ی این پیاده روی های خود خواسته.
دلم هنوز هم آن کوچه ی باریک، با آن در ِ سبز رنگ را می خواهد. کوچه ای که هیچگاه با هم در آن راه نرفتیم. فقط آجرهای خیالمان رااز عکس ِ به جا مانده از آن کوچه، بالا بردیم و در آخر، نیمه کاره رهایش کردیم...
یکی از ما، کم شده از رویاهایمان ...
تو یعنی دسته ای گل را ز آن سوی افق چیدن تو یعنی پاكی باران تو یعنی لذت دیدن
تو یعنی یك شقایق را به یك پروانه بخشیدن تو یعنی از سحر تا شب به زیبائی درخشیدن
تو یعنی یك كبوتر را زتنهایی رهاكردن خدای آسمانها را به آرامی صدا كردن
تو یعنی مثل نیلوفر همیشه مهربان بودن تو یعنی باغی از مریم تو یعنی كهكشان بودن
تو یعنی چتری از احساس برای قلب بارانی تو یعنی پیك ازادی برای روح زندانی
تو یعنی در زمستانها به یاد پونه افتادن تو یعنی روح باران را متین و ساده بوسیدن
اگر چهدوری از اینجا تو یعنی اوج زیبائی كنارم هستس و هر شب به خوابم باز می آیی
بهش گفتم نرو بی تو تنهام بی تو .........................گفت عادت میكنی ......گفت شاید یكی بهتر از من هم گیربیاری گفتم بهش مگه عشق و دوست داشتن معامله است كه این نشد یكی دیگه .تنهام گذاشت ...............رفت ................من موندمو یه عالمه خاطره و حرف و گریه های شبانه .........................هنوزم كه هنوزه دوسش دارم حتی بیشتر از گذشته ولی دست نامرد روزگار بی وفا منو از اون جدا كرد گفتم بی تو تنهام ..................گفت فقط خداست كه تنهاست و تنهایی شایسته اوست .گفتم جزتو من كسی رو ندارم كه باهاش درد دل كنم ......گفت خدارو كه داری.............؟گفتم خدا...........مگه تو خدا رو میشناسی..............تو كه روح منو كشتی ...............زندگیمو تباه كردی ...................همش بهم دروغ گفتی ..............................نرو..................بذار زنده بمونم ........اما ....................رفت..................اصلا واسه رسیدن به من هیچ تلاشی نكرد من مگه چه گناهی كرده بودم................مگه صداقت منو ندیدی
باز باید سوختن را گاه گاهی یا آورم ............................
با همه بی وفاییات هنوز میگم دوست دارم و از خدا واست خوشبختی می طلبم.
| Design By : Night Skin |




