تبليغاتX
پیچک گریان


پیچک گریان

نگاهت می کنم چون نگاه کردن را دوست داری...حرفی نمی زنی! تمنا می کنم چیزی بگو؟!!نگاهت پر از حرف می شود! ...

 

لحظه ای این جا با من باش... درست در امتداد خط نگاهم. می خواهم لحظه ای به تو لبخند بزنم...

نوشته شده در Tue 17 Jun 2008ساعت 13:2 توسط لیلی| |

سلام عزیزان : من میخواهم اگر کسی دوست داشت مطالب قشنگش توی وبلاگ گذاشته شود مطالبو برای من بفرستد تا به نام خودش گذاشته شود
نوشته شده در Mon 16 Jun 2008ساعت 21:25 توسط لیلی| |

نوشته شده در Mon 16 Jun 2008ساعت 21:8 توسط لیلی| |

 

من از آدم ها می ترسم، نه از احساسی که نسبت بهشان دارم و یا احساسی که خواهم داشت!من از آدم ها می ترسم که مبادا احساس مرا مثل یک گل رز بچینند و به یکدیگر هدیه دهند و یا آن را در یک گلدان خاک خورده، خشک کنند!من از آدم ها می ترسم... ...

 

سکوت؟!...سکوت؟!چند بار صدایش کردم اما انگار نه انگار! مطمئن بودم که صدایم را می شنود و چیزی نمی گوید و فقط صدای گام های خسته اش بود که به من نزدیک می شد؛ و کم کم چهره زرد و افسرده اما دوست داشتنی اش در چهارچوب در ظاهر شد. لبخند همیشگی اش از چهره اش پاک شده بود و نگاهش پر از غم بود. زردتر و افسرده تر به نظر می رسید. از دیروز که ندیده بودمش لاغرتر شده بود؛ و مثل همیشه خوش را نیاراسته بود. لباس هایش چروک و نا مرتب بود و همه ی این ها خبر از حادثه ای می داد که من از آن بی خبر بودم.سکوت آن روز مثل همیشه نبود. پر از غوغا بود. به داخل اتاقم نیامد و با لحن ساکتش در همان چهارچوب در گفت: مهمان داریمو در میان بهت و ناباوری من مرگ را به داخل اتاق دعوت کرد. ...

نوشته شده در Mon 16 Jun 2008ساعت 21:5 توسط لیلی| |

نوشته شده در Mon 16 Jun 2008ساعت 21:4 توسط لیلی| |

آرام از صخره ها بالا رفت و وقتی رسید به نوک صخره سرش را به سمت آسمان بلند کرد و فریاد زد:

 - خدایا!!! می شنوی صدام رو؟ من رو می بینی؟

آسمان پر از ابر برقی زد و غرید!

- چرا می گی نه؟ مگه تو خدا نیستی؟ مگه همیشه نمی گی با بنده هاتی و ما رو می بینی؟ حالا که ازت می پرسم می گی نه؟؟؟

 ناامید ، خسته و از همه جا بریده، خود را از آن بالا پرت کرد پایین، تا زندگی ای را که خدا به او هدیه کرده بود از بین ببرد!

 آن طرف تر، در فاصله ی نه چندان دوری، دیگری از صخره های کوه سر به فلک کشیده بالا رفت و وقتی به سر ِ سر به فلک کشیده صخره ها رسید سرش را به سمت آسمان بلند کرد و قریاد زد:

- خدایا!!! می شنوی صدام رو؟ من رو می بینی؟

آسمان پر از ابر برقی زد و غرید! چشم های مرد از خنده و شادی برقی زد و گفت:

- می دونستم که به یادمی! این عکس رو هم واسه همین گرفتی، مگه نه؟ می خوای همیشه به یادم باشی؟!!

و خوشحال از بالای کوه پایین آمد تا زندگی ای را که خدا به او هدیه داده بود را زندگی کند و ادامه دهد!

...

نوشته شده در Mon 16 Jun 2008ساعت 20:56 توسط لیلی| |

Be sadegiye yek mosafer

Ashegh mishavi

Labkhand mizani

Vali farda…..

Harfhayat ra faramosh mikoni

 

Har roz sedayat mizanam

Ama khiabane delat

Anghadar shologhast

Ker nemishenavad

نوشته شده در Thu 12 Jun 2008ساعت 20:21 توسط لیلی| |

نوشته شده در Thu 12 Jun 2008ساعت 20:18 توسط لیلی| |

نوشته شده در Thu 12 Jun 2008ساعت 20:12 توسط لیلی| |

نوشته شده در Thu 12 Jun 2008ساعت 20:0 توسط لیلی| |

عشق نمي پرسه تو کي هستي؟

 عشق فقط ميگه: تو مال مني .
عشق نمي پرسه اهل کجايي؟

 فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .
عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟

 فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته .
عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟

 فقط ميگه: هميشه با مني .
عشق نمي پرسه دوستم داري؟

 فقط ميگه:دوست دارم

نوشته شده در Thu 12 Jun 2008ساعت 19:31 توسط لیلی| |

دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من

 

به ما درد خود افشا کن مداوا کردنش با من

 

بیا و قطره اشکی که من هستم خریدارش

 

بیا و قطره اخلاص دریا کردنش با من

 

به ما گو  حاجت خود را اجابت می کنم آنی

 

طلب کن هرچه می خواهی مهیا کردنش با من

 

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت  را

 

بیا بر نیک و بد را جمع منها کردنش با من

 

اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را

 

بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من

 

اگر عمری  گنه کردی مشو نومید از رحمت

 

تو توبه نامه را بنویس امضا کردنش با من

نوشته شده در Thu 12 Jun 2008ساعت 19:26 توسط لیلی| |

شکسپير مي گويد بدترين گناه اين است که به کسي که تو را راستگومي پندارد دروغ بگويي

 ميدوني فرق تو با عشق، زندگي و گل چيه؟ عشق يك كلمه است اما تو معنيه اوني. زندگي اجباره اما تو دليل اوني. گل يه گياهه اما تو عطره اوني

بالا تر از آسمان جايي نيست زيبا تر از گل چيزي نيست عزيزتر از تو کسي نيست

ازم پرسید من را بیشتر دوست داری یا زندگیت را.. گفتم زندگیم را.. ناراحت شد و رفت اما نمیدانستی تمام زندگیم توهستي

 

 

نوشته شده در Tue 10 Jun 2008ساعت 11:29 توسط لیلی| |

من از هیچ بودن ها از عشق نداشتن ها از بی کسی و خلوت انسانها میترسم. راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم شاید میگم تقصیره توست تا کم شه از جرمه خودم

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم

رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهي به جز گريز برايم نمانده بود اين عشق آتشين پر از درد بي اميد در وادي گناه و جنونم كشانده بود رفتم كه داغ بوسه پر حسرت تو را با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم رفتم مگو،مگو كه چرا رفت ننگ بود عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشي و ظلمت، چو نورصبح بيرون فتاده بود به يكباره راز ما رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم در لابه لاي دامن شبرنگ زندگي رفتم كه ..........

 

امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت ! از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ... از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ... در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ... در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت

کاش می شد خاطره هامون دوباره مثل همیشه تازه شن تو فصل سرما رو بخار پشت شیشه *** هنوزم دلخوش و شادم به شمردن دقایق که یه روز بیای کنارم اینه آرزوی عاشق

توی سرمای زمستون رو بخار پشت شیشه اسمتو نوشتم اما می دونم بی تو نمیشه *** می دونم که با تو بودن یه هوای دیگه داره این دل عاشق و تنها طاقت دوری نداره *** همه ی شعرامو خوندم که تو برگردی دوباره آخه این دلم به جز تو هیچ کسی رو دوست نداره

منم آن خسته دل درمانده *به توبيگانه پناه آوردم *منم آن از همه دنيا رانده *در رهت هستي خود گم کرده ام *

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در Tue 10 Jun 2008ساعت 11:27 توسط لیلی| |

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم

ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم

به غواصان بگو کافیست هرچه بی سبب گشتند

در این دریای طوفان دیده، مرجانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟! ای یاقوت بی قیمت

که غیر از مرگ، گردنبند ارزانی نمی بینم

!زمین از دلبران خالیست یا من چشم و دل سیرم؟

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا، عشق، درمانی به غیر از مرگ می خواهد

...که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

نوشته شده در Tue 3 Jun 2008ساعت 9:54 توسط لیلی| |

گوشه ی چشم بگردان و مقدر گردان
ما که هستیم در این دایره ی سرگردان!؟

دور گردید و به ما جرأت مستی نرسید
چه بگوییم به این ساقی ساغرگردان!؟


این دعایی ست که رندی به من آموخته است
بار ما را نه بیفزا! نه سبک تر گردان


غنچه ای را که به پژمرده شدن محکوم است
تا شکوفا نشده ، بشکن و پرپر گردان

من کجا بیشتر از حق خودم خواسته ام
مرگ حق است...به من حق مرا برگردان

نوشته شده در Tue 3 Jun 2008ساعت 9:52 توسط لیلی| |


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

،شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

:یادم آید : تو به من گفتی

!از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

!باش فردا ،‌ که دلت با دگران است

!تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن

:با تو گفتم

حذر از عشق؟

!ندانم

سفر از پیش تو؟‌

!هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

،چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم

باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

!...سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم

اشکی ازشاخه فرو ریخت

!مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

،ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

!نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

به چه!بی تو اما  حالی من از آن کوچه گذشتم

نوشته شده در Tue 3 Jun 2008ساعت 9:51 توسط لیلی| |

عاشق مردم
خدایا! عشق را در من برانگیز
ندای عشق را در من رسا کن
از این مرداب بودن در هراسم
مرا از ننگ بی عشقی رها کن
بده عشقی که جانم برخروشد
بلرزاند خروشم آسمان را
به گلبانگی برآشوبم زمین را
به فریادی برانگیزم زمان را
به نیروی محبت زنده ام کن
به راه دستگیری ها توان ده
مرا عشقی به انسان ها بیاموز
توان یاری درماندگان ده
مرا بال و پری بخشا خدایی
که تا بیغوله ها پرواز گیرم
به من سرپنجه ی قدرت عطا کن
که غم ها را ز دل ها باز گیرم
درآیم نیمشب در کلبه ای سرد
بپاشم عطر شادی بر غریبی
برافروزم چراغ زندگانی
به شب های سیاه بی نصیبی
مرا مهتاب کن در نیمه شب ها
که بر هر کلبه ی ویران بتابم
دم گرم مسیحائی به من بخش
که بر بالین بیماران شتابم
مرا لبخند کن،لبخند شادی
که بر لب های غمخواران نشینم
زلال چشمه ی آمرزشم کن
که در اشک گنهکاران نشینم
مرا ابر عطوفت کن که از خلق
فرو شویم غبار کینه ها را
ز دل ها بسترم امواج اندوه
کنم مهتابباران سینه ها را
نسیمم کن که عطر دوستی را
بپاشم در فضای زندگانی
بدل سازم خزان زندگی را
به باغ عشق های جاودانی
بزرگا! زندگی بخشا! بر انگیز
نوای عشق را از بند بندم
مرا رسم جوانمردی بیاموز
که بر اشک تهیدستان نخندم
:به راهی رهسپارم کن که گویند
چو او کس عاشق مردم نبوده است
:چنانم کن که بر گورم نویسند
.در اینجا،عاشق مردم غنوده است
نوشته شده در Tue 3 Jun 2008ساعت 9:47 توسط لیلی| |

Have a Safe Trip

“Where are you rushing to?
Asked the goat’s-thorn of the breeze
Don’t you want to take a trip away
From the dust of this wilderness?
-“ I am all desire, but,
No hope, since I am shackled here"

“Where are you rushing to?”
-“to any better home than this home…”

-“Have a safe trip, but, for the sake of our friendship,
and for God’s sake,
When you have safely passed this fearsome desert,
Give the blossoms, give the rain,
Our regards… ”

 

 

 

نوشته شده در Sun 1 Jun 2008ساعت 20:47 توسط لیلی| |

 "The Foot Steps Of Water"

   Life's a pleasant tradition. 
   Life's wing is as vast as death. 
   Life's a jump the size of love. 
   Life's not something, 
   we put on the mantel of habit 
   and forget. 

   It does not matter where I am. 
   The sky is always mine. 
   Windows, ideas, air, love, 
   earth, all mine. 
   Why does it matter if sometimes, 
   the mushrooms of nostalgia grow? 

   Let's take off our clothes. 
   Water is just a foot away. 
   Let's have a basket and 
   fill it up with all the greens 
   and all the reds. 

   We are not to comprehend;
   the secret of roses, but maybe 
   swiming in the incantation of roses. 
   Or may be looking for 
   the song of truth 
   between the morning glory, 
   and the century. 


نوشته شده در Sun 1 Jun 2008ساعت 20:25 توسط لیلی| |

مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجامم به خکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرکشی هم فشاندی
گذشت از من ولی آخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی
 

 

 

اسیر :

 

جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمیکنم
افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم
زاری براین سراچه ماتم نمی کنم
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آنکه روح مرا رام کرده است
جان سختیم نگر که فریبم نداده است
این بندگی که زندگیش نام کرده است
بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر به من تنگنای ملال آور حیات
 آسوده یک نفس زده باشم حرام من
تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب
 می پوشم از کرشمه هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز
ای سرنوشت هستی من در نبرد تست
بر من ببخش زندگی جاودانه را
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازیانه را
 

 

نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت 19:26 توسط لیلی| |

تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم در دلم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خنده ای وا شد
هر چه بر من زمانه می ازود
گل غم را از آن نصیبی بود
همچو جان در میان سینه نشست
رشته عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد
یا دلم را چو روزگار شکستی هست
می کنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد چه بینم آه
گل غم مست جلوه خویش است
هر نفس تازه روتر از پیش است
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت
 

 

نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت 19:23 توسط لیلی| |

دلم خون شد از این افسرده پاییز
از این افسرده پاییز غم انگیز
غروبی سخت محنت بار دارد
همه درد است و با دل کار دارد
شرنگ افزای رنج زندگانی ست
غم او چون غم من جاودانی ست
 افق در موج اشک و خون نشسته
شرابش ریخته جامش شکسته
گل و گلزار را چین بر جبین است
نگاه گل نگاه واپسین است
پرستوهایی وحشی بال در بال
امید مبهمی را کرده دنبال
نه در خورشید نور زندگانی
نه در مهتاب شور شادمانی
فلق ها خنده بر لب فسرده
سفق ها عقده در هم فشرده
کلاغان می خروشند از سر کاج
که شد گلزار ها تاراج تاراج
درختان در پناه هم خزیده
ز روی بامها گردن کشیده
خورد گل سیلی از باد غضبنک
به هر سیلی گلی افتاده بر خک
چمن را لرزه ها در تار و پود است
رخ مریم ز سیلی ها کبود است
گلستان خرمی از یاد برده
به هر جا برگ گل را باد برده
نشان مرگ در گرد و غبار است
حدیث غم نوای آبشار است
چو بینم کودکان بینوا را
که می بندند راه اغنیا را
مگر یابند با صد ناله نانی
در این سرمای جان فرسا مکانی
سری بالا کنم از سینه کوه
دلم کوه غم و دریای اندوه
اهم می شکافد آسمان را
مگر جوید نشان بی نشان را
به دامانش درآویزد به زاری
بنالد زینهمه بی برگ و باری
حدیث تلخ اینان باز گوید
کلید این معما باز جوید
چه گویم بغض می گیرد گلویم
اگر با او نگویم با که بگویم
 فرود اید نگاه از نیمه راه
که دست وصل کوتاهست کوتاه
نهیب تند بادی وحشت انگیز
رسد همراه بارانی بلاخیز
بسختی می خروشم های باران
چه می خواهی ز ما بی برگ و باران
برهنه بی پناهان را نظر کن
در این وادی قدم آهسته تر کن
 شد این ویرانه ویرانتر چه حاصل
پریشان شد پریشان تر چه حاصل
تو که جان می دهی بر دانه در خک
غبار از چهر گل ها می کنی پک
غم دل های ما را شستشو کن
برای ما سعادت آرزو کن
 

نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت 19:22 توسط لیلی| |

 رنگی کنار شب
 بی حرف مرده است
 مرغی سیاه آمده از راه های دور
می خواند از بلندی بام شب شکست
سرمست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست
 در این شکست رنگ
 از هم گسسته رشته ی هر آهنگ
تنها صدای مرغک بی بک
گوش سکوت ساده می آراید
با گوشوار پژوک
مرغ سیاه آمده از راههای دور
بنشسته روی بام بلند شب شکست
 چون سنگ ‚ بی تکان
لغزانده چشم را
 بر شکل های در هم پندارش
خوابی شگفت می دهد آزارش
 گلهای رنگ سرزده از خک های شب
در جاده ای عطر
پای نسیم مانده ز رفتار
 هر دم پی فریبی این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار
 بندی گسسته است
 خوابی شکسته است
رویای سرزمین
 افسانه شکفتن گلهای رنگ را
از یاد برده است
 بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
 رنگی کنار این شب بی مرز مرده است

نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت 19:21 توسط لیلی| |

 در دور دست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید
لبهای جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید
در هم دویده سایه و روشن
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپید
همپای رقص نازک نی زار
مرداب می گشاید چشم تر سپید
خطی ز نور روی سیاهی است
گویی بر آبنوس درخشد زر سپید
دیوار سایه ها شده ویران
دست نگاه درافق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید
 

نوشته شده در Thu 29 May 2008ساعت 19:58 توسط لیلی| |

می خروشد دریا
 هیچ کس نیست به ساحل پیدا
لکه ای نیست به دریا تاریک
 که شود قایق
 اگر اید نزدیک
مانده بر ساحل
 قایقی ریخته شب بر سر او
پیکرش را ز رهی ناروشن
 برده درتلخی ادرک فرو
هیچ کس نیست که اید از راه
و به آب افکندش
و در این وقت که هر کوهه ی آب
حرف با گوش نهان می زندش
موجی آشفته فرا می رسد
از راه که گوید با ما
قصه یک شب طوفانی را
 رفته بود آن شب ماهی گیر
تا بگیرد از آب
آنچه پیوندی داشت
با خیالی درخواب
صبح آن شب که به دریا موجی
 تن نمی کوفت به موجی دیگر
چشم ماهی گیران دید
قایقی را به ره آب که داشت
 بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر
پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش
به همان جای که هست
 در همین لحظه غمنک به جا
 و به نزدیکی او
 می خروشد دریا
 وز ره دور فرا میرسد آن موج که می گوید باز
 از شبی طوفانی
 داستانی نه دراز

 

نوشته شده در Thu 29 May 2008ساعت 19:52 توسط لیلی| |


دوري را دوست دارم هر چند که دلتنگ و غريب مي‌شوم اما وقتي دوباره با يک بغل مهرباني در مي‌گشايي و صدايم مي‌کني، دلم مثل يک کهکشان وسيع مي‌شود. شب را بخاطر تو دوست دارم که تا تولد سپيده صبح، دلواپس نيامدنت باشم. کسي که عاشق باشد مي‌داند که تمام طعم عشق به دلشوره‌هاي شبانه است

خدا فقط تصويری از من کشيد قرار نبود روحی درونم

 دميده شود انگار اشتباهی رخ داده است...

 

 بگذار گریه کنم .................نه برای تو.................... برای عشقی که مرده است بگذار گریه کنم .................نه برای تو..................برای صداقت که کمرنگ شده است بگذار گریه کنم .................نه برای تو ...................برای غمها که یکنواخت شده است بگذار گریه کنم .................نه برای تو....................برای آرزوها که از بین رفته اند بگذار گریه کنم ................نه برای تو....................برای محبت ها که ساکت شده اند بگذار گریه کنم

 torke & rashtie ba ham miran jahanam rashtie miporse to che joori mordi torke goft az sarma to chi? man az taajob raftam khoone didam zanam khabide hame jaro gashtam to otagh zire takht to anbari to komod kholase didam hich kas nist az taajob sekte kardam torke goft: khakbarsar age to ferizero nega mikardi na man mimordam na to

 

دوسـت دارم ___*##########* __*############## __################ _##################_________*#####* __##################_____*########## __##################___*############# ___#################*_###############* ____#################################* ______############################### _______############################# ________*######### دوست ############ __________#########دارم############# ___________*##################### ____________*################## _____________*############### _______________############# ________________########## ________________*#######* _________________###### __________________#### __________________### ___________________# اگه ميتونستم تو دنيا يه چيزه ديگه باشم...ميخوام اشک تو باشم

زندگی دشمن شما نیست، اما طرز فکرتان می‌تواند دشمن شما باشد. ریچارد کارسون

نوشته شده در Thu 29 May 2008ساعت 10:23 توسط لیلی| |


Design By : Night Skin