پیچک گریان
اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست! دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم. دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم! دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس باز من ماندم وخلوتی سرد خاطراتی زگذشته ای دور یاد عشقی که با حسرت ودرد رفت وخاموش شد در دل گرد او به من دل سپردوبه جز رنج کی شد از عشق من حاصل او با غروری که چشم مرا بست پا نهادم به روی دل او من به او رنج و اندوه دادم من به خاک سیاهش نشاندم وای بر من خدایا خدایا من به اغوش گورش نشاندم همچو خطی پشیمان دویدم تا که در پایش افتم به خواری دامنم شمع را سرنگون کرد چشم ها در سیاهی فرو رفت ناله کردم صبر کن مرو لیکن او رفت بی گفتگو رفت وای بر من که دیوانه بودم من به خاک سیاهش نشاندم باز من ماندم وخلوتی سرد خاطراتی زگذشته ای دور یاد عشقی که با حسرت ودرد رفت وخاموش شد در دل گرد او به من دل سپردوبه جز رنج کی شد از عشق من حاصل او با غروری که چشم مرا بست پا نهادم به روی دل او من به او رنج و اندوه دادم من به خاک سیاهش نشاندم وای بر من خدایا خدایا من به اغوش گورش نشاندم همچو خطی پشیمان دویدم تا که در پایش افتم به خواری دامنم شمع را سرنگون کرد چشم ها در سیاهی فرو رفت ناله کردم صبر کن مرو لیکن او رفت بی گفتگو رفت وای بر من که دیوانه بودم من به خاک سیاهش نشاندم منتظر نظرات وانتقاداتتون میمونم بازم به من سر بزنید چشم به راه شما:لیلی انقدر رسم و وفا مرده که ترسم روزی لیلی هم زنده شود یادی ز مجنون نکند چقدر سخته به یکی تکیه کنی که یک بار زیر آوار غرورش وجودت له شده باشد تکیه کن بر شانه ام ای شاخه ی نیلوفرم تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم..... ای دوستان بی وفا از غم بیاموزیدوفا غم باآن همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند خنجر برام بیارید من از تبار دردم عمری بی طلوعم مثل غروبی سردم اینه دار غربت با ادما غریبه حوای چشمای من در حسرت یه سیبه یادت می آید آنروز را که برای بار نخست چشمم به تو افتاد؟ من تو را ستودم وتو را چه زیبا یافتم که انگار بهترینی و که انگار بی نظیری ، دقایق من با خاطره تو می گذشت و ساعات تنهاییم با رویای تو سپری می شد . یادت می آید آنروز از نگاهم پی به راز درونم بردی و مرا در پنهان کردن رازهای درونیم چقدر ناشی یافتی؟ نگاههای منتظرم را یادت هست ؟وقتی هر ازگاه با نگاه تو تلاقی می کرد ؟ یادت می آید چگونه از من رو بر می گرداندی که آلوده ی گناه نشوی ؟. چقد ردوست داشتم این بی توجهی عامدانه ات را . دقایق را به امید آمدنت امیدوارانه سپری می کردم . امروز فردا فردا و باز هم فردا... اما هرچه انتظار کشیدم نیامدی یعنی تو نمی دانستی که من تو را دوست دارم؟ معنی نگاه منتظر را نمی فهمیدی؟ صدای تپش های قلبم را نمی شنیدی ؟ و رخساره ام که گلگون می شد و چشمانم که پر از برق محبت بود ؟ روزها سپری می شد و من در تنهایی خویش آرام آرام می شکستم و هر بار که بر حسب تصادف به من بر می خوردی روی از من برمی گرفتی . دیگر احساس کردم این نگاه که از دیدن من به زمین دوخته می شود نگاههای شرمگین یک قلب عاشق نیست . دیگر رنگ شرم بر آن چهره نبود که شاید نگاهی بود پراز بی اعتنایی ، با این مفهوم: برو و اینقدر به من نگاه نکن !!! خیال نکن که می توانی با نگاهت فریبم دهی . خیال نکن که مهری به تو دارم . سعی نکن خودت را به من قالب کنی . اگر سر به زیر می افکنم از عشق نیست می خواهم دچار سو تفاهم نشوی! و من چنین پنداشتم که تو مرا به سان کسی می پنداری که آتش هوس در او شعله کشیده و و نفهمیدی که من شیفته ی دوست داشتن و مهر ورزیدن به تو بودم آنقدر خوشبخت کردن تو برایم مهم بود که خوشبختی خودم را از یاد برده بودم . دانستم که از اول دچار سوء تفاهم بوده ام. نمی دانم، شاید آنقدر زیباو چشم نواز نبودم که اینگونه حقیر در نظرت آمدم. و چه رویاهای احمقانه ای ! که من وتو می توانیم ساعتها در کنار هم بخندیم و بخندیم و بخندیم و بهشتی برای خود بسازیم در زمین مثل دو دوست صمیمی . شاید پنداشتی که من در حسرت تو خواهم مرد. یا به پای تو خواهم سوخت . اما چنین نشد من هم تو را رها کردم . بی هیچ احساس نیازی . سبکبال و بی پروا رها شو و پرواز کن به دنبال بلبل زیبایت شاید این زاغ سیاه دیگر شیفته ی پرندگان خوش آوازو دلفریب باغ نشود و به انتظار زاغ سیاه تنهایی به سان خودش بماند که زاغها هم پرنده اند. نه دوستت ندارم ... تورو دوست ندارم ما...اما نمی دونم چرا وقتی نیستی غصم می گیره حسودیم می شه به اون آسمون آبی بالا سرت هایی که واسه ی تو چشمک می زنن اون ستاره حسود نیستم به خدا من نمی دونم چرا کارات همشون واسم قشنگن نمی دونم چرا اونایی که دوسشون دارم مث تو نیستن؟ دوستت ندارم اما وقتی نیستی از همه چی متنفر می شم باور کن دوستت ندارم اما نمی دونم چرا چشای نازت میاره آسمونو یادم به دل ساده ی من حتی یه نیگای کوچولو هم نکرد حیف که هیشکی حتی تو... اصلا می دونی باهام چیکار کردی؟ تو . . مث همیشه بی خیال من توقعام رو زندونی می کنم توی یه پستوی تاریک دیگه حتی ازت توقع راس گفتنو هم ندارم می دونم که دیگه دوستت ندارم اما نمی دونم چرا همه خندیدن بهم منو دیده باشن؟!!! واااای نکنه نکنه؟؟؟ آره دیدنم وقتی چشای خیسم رفتنتو با گریه تعقیب می کرد نمی دونم چرا با اینکه اصلا دوستت نداشتم اما نگام به جاده خشکید؟ اما کی باورش می شه قصه ی دروغی نفرتمو؟ آره؛ بازم خودمو به خنگی زدم ولی تو باور کن که... که.......که دوستت دارم... . . . . نه دوستت ندارم ... تورو دوست ندارم ما...اما نمی دونم چرا وقتی نیستی غصم می گیره حسودیم می شه به اون آسمون آبی بالا سرت هایی که واسه ی تو چشمک می زنن اون ستاره حسود نیستم به خدا من نمی دونم چرا کارات همشون واسم قشنگن نمی دونم چرا اونایی که دوسشون دارم مث تو نیستن؟ دوستت ندارم اما وقتی نیستی از همه چی متنفر می شم باور کن دوستت ندارم اما نمی دونم چرا چشای نازت میاره آسمونو یادم به دل ساده ی من حتی یه نیگای کوچولو هم نکرد حیف که هیشکی حتی تو... اصلا می دونی باهام چیکار کردی؟ تو . . مث همیشه بی خیال من توقعام رو زندونی می کنم توی یه پستوی تاریک دیگه حتی ازت توقع راس گفتنو هم ندارم می دونم که دیگه دوستت ندارم اما نمی دونم چرا همه خندیدن بهم منو دیده باشن؟!!! واااای نکنه نکنه؟؟؟ آره دیدنم وقتی چشای خیسم رفتنتو با گریه تعقیب می کرد نمی دونم چرا با اینکه اصلا دوستت نداشتم اما نگام به جاده خشکید؟ اما کی باورش می شه قصه ی دروغی نفرتمو؟ آره؛ بازم خودمو به خنگی زدم ولی تو باور کن که... که.......که دوستت دارم... . . . . اتل متل جدایی، عروسکم کجایی؟ گاو حسن پریشون، یه دل داره پر از خون عشقم که رفت هندستون، خونم شده قبرستون یه عشقه دیگه بردار، یه دنیا غصه بردار اسمشو بزار بچگی، تا آخر زندگی هاچین و واچین تموم شد، عمر منم حروم شد! شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي كنه ، شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه ، مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ، ولي تو اون رو نمي بيني! نازنينـــــــــــــــــــم ! بي تو اينجا نا تمام افتاده ام پخته اي بودم که خام افتاده ام گفته بودي تا که عاقلتر شوم آه ، مي خواهي مگر کافر شوم من سري دارم که مي خواهد کمند حالتي دارم که محتاجم به بند کاشکي در گردنم زنجير بود کاشکي دست تو دامنگيربود عقل ما سرمايه دردسر است من جهان را زير وبالا کرده ام عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام من دگر از هر چه جز دل خسته ام عهد ياري با دل دل بسته ام بر لب تو خنده مجنوني ام خنده تو رنگي از دلخونيم ازنوشته ي قبلي ام يك روز مي گذرد...... يك روز به تلخي خواب برف كه مي بيني...خواب دندان افتاده خواب عروسي و رقص... گفتم رقص؟ دارم آماده مي شوم...بالهايم سالم اند..آماده ي پرواز...آماده ي رقص در عروسي غم با چشمانم... چشمانت كجاست؟ كجا رفته اند با اين شتاب؟ نكند...به راستي نكند كه من....تو را.... باور نمي كنم؟؟؟ هي!!! خلوت نشين روزهاي مرده ام! ...كه عنان به دست در روياهايم غوطه وري! كجاي اين جهاني؟ كجاست بغض هميشه شكسته ات؟ ببين آمدند....دارند دستهايم را ميبندند...چشمهايم را... سخت است كه زندگي كنم...اصلا بهتر... چه سود وقتي من باشم و تو... نبودنت را هر شب در دفترم شعر كنم؟ مي خندم...گريه مي كنم...كسي نيست...تشنه ام شده!! تا كجا ميبرد اين نقش به ديوار مرا؟ فلوتم را بدهيد...مي خواهم بار ديگر نذرم را ادا كنم... نذر كرده بودم اگر نكشتمت يك شبانه روز برايت فلوت بنوازم... اگر هيچ وقت اين باران نباريده بود... اكنون گلويم نميسوخت....و چشمانت... راهروي سرديست...اگر آفتاب را ديدم چه بگويم؟ سرم را پايين بيندازم؟ بي تفاوت.... آفتاب مادر تو بود و ماه پدر من! يادت مي آيد. تف مي كند بر صورتم! چه كنم؟ چشمهايم نگرانند....نگران سكوتي كه پس از مرگمان دنيا را فرا خواهد گرفت... نگران گلدان پشت پنجره...كه تشنه خواهد مرد... چشمهايم نگران شكوفه ي لبان توست و بوسه هايي كه هنوز گنجشكان پر گوي باغ اند. دنيا را چه خواهد شد؟ وقتي بميرم ... رنگ قهوه اي ابروانت...چشمهاي خرمايي ات...و لبان گلي ات را به چه كسي بسپرم...؟ آرامتر... سمفوني فلوتم پايان نيافته است...و خلسه اي مكرر كه تو را هي تكرار مي كند. چه گونه بروم وقتي هنوز دستهايم در دستانت است. وقتي هنوز لبانم همان ترانه اي را مي خواند و فلوتم همان آهنگي را مي نوازد كه زندگي بود؟ چگونه مي توانم فريادم را از پشت اين ميله ها ي سرد... و فاصله اي به بلنداي گيسوان تو كه خانقاه آرزوهايم بود. به تو برسانم چگونه؟ آرامتر... اين طناب دستهايم را بريده است امانم را نيز؟ زمانه همه چيز را بريد! روزي غزلهايم را...گلهاي آبي ام را...تو را... الان فلوتم را... و لحظه اي ديگر زندگي ام را كاش زمان بايستد.. مي خواهم نگاهش كنم... حيف كه الآن درست روز مرگ من است... مرگ من و فانوس هاي توي خانه ام كه اين روزها تنها ستاره ي شبهاي بي كسوفم بودند. گفتم آرامتر! پاهايم ديگر توان آمدن ندارند... و بي تو ناي بودني برايم نمانده است! صبر كنيد! بگذاريد بار ديگر ماه را در آغوش بگيرم... اشكهايم نمي گذارند ببينمت! اي ماه! مرا ببخش به پاس تمام بي وفايي هايم! نگاهم به آسمان است! دوست دارم لحظه ي پر كشيدنم آماده ي بوسيدنت باشم آرامتر...تشنه ام ! كمي آب بياوريد به روشني ماه امشب! مي بيني! دارند طناب را دور گردنم مي اندازند... چه روزهايي بود و گذشت... چه سالهايي كه فقط فلوت مي نواختم ...و زندگي.... رستگاري دستانت را دلتنگم! و تقواي آرام فيروزه بند گلوگاهت... آرام... دارم مي ميرم... فرياد مي زنم: مرا خواهي بخشيد؟ "تو! بر کاغذ سپید دراز می کشی می خوابی یاد داشت هایم را مرتب می کنی حروفم را درست می چینی و اشتباهم را تصحیح می کنی. پس چطور به مردم بگویم که شاعر منم و حال آن که تویی که می سرایی؟ عشق این است که مردم ما را باهم اشتباه بگیرند" به یادروزهای خوش گذشته افتاده بودم..... اشک در چشمانم حلقه زده بود.... چه روزهایی چه ساعت ها وچه دقیقه هایی رو با هم بودیم هنوز روز اخر رو به یاد دارم کبوتری پشت پنجرهی اتاقم نشت همون کبوتری بود که دل نوشتها مونو بهش میدادیم تا به مقصد برساند نامه دور پاهای سفیدش خود نمایی می کرد نامه ی تو بود بازش کردم: شروع به خواندن کردم . . . . . از جایم که بلندشدم دیدم نامه ات تودستام مچاله شده بود من بیحال گوشه ی اتاقم کز کرده بودم این طورنوشته بودی: سلام : گل زیبای زندگیم سلام بارها در گوشت زمزمه کرده بودم:دوستت دارم ولی این بار دیگه نمیتونم بگم منو ببخش باید به یه سفر دور برم منو ببخش هنوز نفهمیدم برای چی رفت؟ عشق يعني ... همون سلام اول. • عشق يعني ... چيزي مثل تنفس در هواي پاک کوهستان. • عشق يعني ... يک موهبت طبيعي که بايد اونو پرورش داد. • عشق يعني ... انفجار احساسات. • عشق يعني ... وقتي دلت مي ره نتوني جلوشو بگيري. • عشق يعني ... جذب شخصيتش بشي به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد نمی دانم چه کردی با دل من
به خدا بدان که این دست خودم نیست!
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!
مي كنه ، شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه ، مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ، ولي تو اون رو نمي بيني!
سلام به همگی خوبین من خیلی خوشحالم که دوستانی مثل شماها دارم
![]()
![]()
![]()
چندروزی بودکه جای خالیت را حس می کردم....
![]()
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است آن که گوید دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد، دل او خبر ندارد
که این دل بی قرار بی قرار است
نمی دانم چه گفتی با نگاهت
که چشمانم چنین در انتظار است
فقط یک لحظه جانا در برم باش
که با تو چهار فصلم ،بهار است
به وقت دیدن آن روی ماهت
تپش های دل من بی شمار است
برای من فقط یک لحظه زیباست
و آن هم لحظه دیدار یار است
گر چه با تردید و ترس، همراست
ولی هما نند بهار است![]()
| Design By : Night Skin |



