تبليغاتX
پیچک گریان

پیچک گریان

وقتی آخر یه قصه، غصه ی تلخ فراقه

خاطرات سبز و رنگی همشون یه مشت سرابه

قلم از سکه میفته، چشم میشه یه رود پر آب

دل اسیر درد دلتنگی میشه یه دشت مرداب

 

یعنی اون روزای آبی بینمون فنا شد و رفت؟!

یعنی روزگار دلگیر کار ما رو ساخت و در رفت؟!

یعنی باز موج جدایی ساحل عشق و خراب کرد؟!

دوباره جای ستاره آسمون رد شهاب کرد؟!

 

حالا آهوی فراری! بلبل همیشه ساکت!

بیا این قلب شکسته ،مال تو توشه ی راهت

 

یادته وقتی برات ترانه ی عشق و سرودم

به تو گفتم مثل روحی توی بند بند وجودم

من بت غرور بودم، یادته زدی شکستی

به فدای تار موهات گرچه راه عشق و بستی

قلب من پر از غمت بود ، قدر ماهی های یک رود

کاشکی که نمی شکستیش ، آخه اون جای خودت بود!

 

تو برام بدون همتا، تک گل باغ وجودم

من برات؟؟! یادته گفتی ، فرق نداشت بود ونبودم

وقت رفتن از تو خواستم ، حالا که پیشم نموندی

حالا که غرور و قلبمو شکوندی

حالا که فاصلمون خیلی زیاده و تو دوری

جون خاطرات خوبمون برام سخته صبوری

نکنه روزای سبزمون سیاه شه

نکنه حتی بخوای هر چی که بینمون بوده، اونم تباه شه

 

حالا آهوی فراری! بلبل همیشه ساکت!

بیا این قلب شکسته ،مال تو توشه ی راهت

 

نازنینم! کاشکی برمی گشتی پیشم

کاش می دونستی نباشی، من دیگه بهار نمیشم

کاش بدونی اگه می خندم هنوزم

نمی خوام به روزگار بگم که از دستش می سوزم

اما انگار قسمت اینه که یه عاشق باز بشینه

زیر قطره های بارون، تا کسی چشمای خیسشو نبینه

این منم درخت بی برگ، ضربه سخت تبر رو تنه ی دلم نشسته

تبره ، انگاری این بار پل وصل و هم شکسته....

 

برو آهوی فراری! بلبل همیشه ساکت!

الهی خدای عاشقا باشه پشت و پناهت، پناهت، پناهت...

+ نوشته شده در Sun 19 Apr 2009ساعت 16:28 توسط لیلی |


عاقبت خط جاده پایان یافت
من رسیده ز ره غبار آلود
تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ
شهر من گور آرزویم بود

تو همان به که نیندیشی
من و درد روانسوزم
من از درد نیاسایم
من از شعله نیفروزم

او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید راعاقبت بند سفر پایم بست

عاقبت بند سفر پایم بست
می روم ، خنده به لب ، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

چرا امید بر عشقی عبث بست ؟
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟

+ نوشته شده در Fri 9 Jan 2009ساعت 8:22 توسط لیلی |


به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی)

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی)

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند ( دکتر علی شریعتی )

+ نوشته شده در Fri 9 Jan 2009ساعت 8:13 توسط لیلی |


 

از دریا پرسیدن عشق چیست؟گفت:خشکیدن...

از گل پرسیدن عشق چیست؟گفت:پرپر شدن...

از زمین پرسیدن عشق چیست؟گفت:لرزیدن...

از آسمون پرسیدن عشق چیست؟گفت:باریدن...

از انسان پرسیدن عشق چیست؟ناگهان از درونش گفت:جدایی...

ولی اگر از من بپرسند عشق چیست؟ میگویم:تنهایی

+ نوشته شده در Mon 29 Dec 2008ساعت 10:10 توسط لیلی |


روزی که دلم پیش دلت بود گرو

دستان مرا سخت فشردی که نرو

روزی که دلت به دیگری مایل شد

کفشان مرا جفت نمودی که برو

+ نوشته شده در Mon 29 Dec 2008ساعت 10:9 توسط لیلی |


هیچ مهم نیست

 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و ان وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

 

+ نوشته شده در Mon 29 Dec 2008ساعت 10:8 توسط لیلی |


عشق یک جوشش کور است

و پیوندی از سر نابینایی،

دوست داشتن پیوندی خودآگاه

واز روی بصیرت روشن و زلال.

 

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و

هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،

دوست داشتن از روح طلوع می کند و

تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.

 

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،

و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد

دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.

 

عشق طوفانی ومتلاطم است،

دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

 

عشق جنون است

و جنون چیزی جز خرابی

و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،

دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود

و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند

و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.

 

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،

دوست داشتن زیبایی های دلخواه را

در دوست می بیند و می یابد.

 

عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،

دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،

بی انتها و مطلق.

 

عشق در دریا غرق شدن است،

دوست داشتن در دریا شنا کردن.

 

عشق بینایی را میگیرد،

دوست داشتن بینایی میدهد.

 

عشق خشن است و شدید و ناپایدار،

دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

 

عشق همواره با شک آلوده است،

دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.

 

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،

از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.

 

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،

دوست داشتن جاذبه ای در دوست ،

که دوست را به دوست می برد.

 

عشق تملک معشوق است،

دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

 

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،

دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد

ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست

در خود دارد ،داشته باشند.

 

در عشق رقیب منفور است،

در دوست داشتن است که:

“هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

که حسد شاخصه ی عشق است

عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند

و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید

و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و

معشوق نیز منفور میگردد

 

دوست داشتن ایمان است و

ایمان یک روح مطلق است

یک ابدیت بی مرز است

از جنس این عالم نیست

+ نوشته شده در Mon 29 Dec 2008ساعت 10:2 توسط لیلی |


 ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                     

                                                به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق                                                                    

                                               تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟ 

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت                                                                  

                                                بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس                                                                

                                                       تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم                                                                    

                                                    وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                 

                                              به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو  به صد تا دریا نمی دم                                                                 

                                                     یه لحظه با تو بودنو  به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم                                                                      

                                                   قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

+ نوشته شده در Mon 29 Dec 2008ساعت 9:46 توسط لیلی |


 

وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دله من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچکسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صافو خیلی هم آفتابی بود

اگه شب میرفتمو خورشید نبود
آسمون، خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریبو ناشناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من
همه ی آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچکسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن

کسایی که واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دله من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچکسی عاشقم نکرد

+ نوشته شده در Sat 15 Nov 2008ساعت 17:52 توسط لیلی |


  1. بیا بنویسیم روی خک رو درخت ، رو پر پرنده ، رو ابرا
    بیا بنویسیم روی برگ ، روی آب ، توی دفتر موج ، رو دریا
    بیا بنویسیم که خدا ،‌ قلب اینه س
    مث شور فریاد نفس ، تو حصار سینه س
    با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست
    اوج هر صدای عاشقه که شکستنی نیست
    با صدام میام همه جا تو رو می نویسم
    روی اینه ی گریه هام ، گونه های خیسم
    ای که معنی اسم تو آسمون پکه
    ریشه ی صدای نبض عشق زیر پوست خکه
    بیا بنویسیم روی خک ، رو درخت ،‌ رو پر پرنده ، رو ابرا
    بیا بنویسیم روی برگ ، روی آب ، توی دفتر موج ، رو دریا
    توی خواب خک ، ریشه ها ،‌ موسم شکفتن
    هم صدای من ، می خونن ،‌ وقت از تو گفتن
    چشم بستمو ،‌ تو بیا به سپیده وا کن
    با ترانه ی نفسات باغچه رو صدا کن
    با صدام میام همه جا تو رو می نویسم
    روی اینه ی گریه هام ، گونه های خیسم
    ای که معنی اسم تو آسمون پکه
    ریشه ی صدا نبض عشق ، زیر پوست خکه
    بیا بنویسیم روی خک ،‌ رو درخت ، رو پر پرنده ،‌ رو ابرا
    بیا بنویسیم روی برگ ، روی ؛آب ، توی دفتر موج ، رو دریا
    با ترانه ی نفسات ،‌ من ترانه می گم
    اسم تو مث یه غزل عاشقانه می گم
    بیا که دیگه وقتشه وقت برگشتنه
    بوی پیرهنت که بیاد ، لحظه ی دیدنه
    با صدام میام همه جا ،‌ تو رو می نویسم
    روی اینه ی گریه هام ، گونه های خیسم
    ای که معنی اسم تو آسمون پکه
    ریشه ی صدا نبض عشق ،‌ زیر پوست خکه
    بیا بنویسیم روی خک ، رو درخت ، رو پر پرنده ، رو ابرا
    بیا بنویسیم روی برگ ،‌ روی آب ، توی دفتر موج ، رو دریا

+ نوشته شده در Tue 11 Nov 2008ساعت 10:40 توسط لیلی |


کنار سیب و رازقی نشسته عطر عاشقی
من از تبار خستگی بی خبر از دلبستگی ، عاشقم

ابر شدم صدا شدی، شاه شدم گدا شدی، شعر شدم قلم شدی، عشق شدم تو غم شدی
لیلای من، دریای من آسوده در رویای من این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو
من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی خبر در کوچه های در به در
مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت

کنار هر ستاره ای نشسته ابر پاره ای
من از تبار سادگی بی خبر از دلدادگی، عاشقم

ماه شدم ابر شدی،اشک شدم صبر شدی،برف شدم آب شدی، قصه شدم خواب شدی

لیلای من، دریای من آسوده در رویای من این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو
من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی خبر در کوچه های در به در
مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت

+ نوشته شده در Thu 30 Oct 2008ساعت 12:6 توسط لیلی |


با شدتي وحشيانه و جنون
آن چنان كه قلبم را سخت به درد آورد٬
آرزو كردم اي كاش هم اكنون همچون مسيح٬ 
آميز٬ بي درنگ٬آسمان از روي زمين برم دارد٬
يا لااقل همچون قارون٬زمين دهان بگشايد و مرا در خود فرو بلعد.
اما...نه٬
من نه خوبي عيسي را داشتم و نه بدي قارون را.
من يك *متوسط*بي چاره بودم و ناچار٬
محكوم كه پس از آن نيز*باشم و زندگي كنم*
نه٬باشم و زنده بمانم.
و در اين وادي حيرت پر هول و بيهودگي سرشار٬گم باشم.
و همچون دانه ايي كه شور و شوق هاي روييدن در درونش٬
خاموش مي ميرد و آرزوهاي سبز درونش مي پژمرد٬
در برزخ شوم اين *پيداي زشت*
و آن *ناپيداي زيبا*خرد گردم.
كه اين سرگذشت دردناك و سرنوشت بي حاصل ماست.
و در برزخ دو سنگ اين آسياي بي رحمي كه ...
*زندگي* نام دارد!

+ نوشته شده در Thu 30 Oct 2008ساعت 11:4 توسط لیلی |


                                      

 اگر بدانم که خواب تو را بیشتر خواهم دید برای همیشه دیدن تو هرگز بیدار نمی شوم
اگر بدانم که مردگان تو را بیشتر خواهند دید برای همیشه دیدن تو قید زنده بودن راخواهم زد

عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم وپارو زنان سوی تو فرستادم وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و قایقم ، غرق شد

 

شب رفتنت عزيزم هرگز از يادم نميره
واسه هر كسي كه ميگم قصه شو آتيش ميگيره

 

خيلي مقدسي برام مثل تموم آيه ها
از تو براي تو ميگم كه لحظه هام به پاي توست
خونه ي قلبم كوچيكه
اما . . .
همش به نام توست

+ نوشته شده در Wed 29 Oct 2008ساعت 12:7 توسط لیلی |


 

 

 

كجايي؟

 

غم هزار ساله ي چشمانت را فروختم به كولي نا آشنا ي شعرهايم!

 

حالا ديگر غمي به روي چشم هايت ننشسته است..

 

تا آنها را سوار بر بادبادك رويايم....گريه كنم.

 

بگذر...ديگر ديوانه شده ام و مي خواهم...

 

تمام فاصله مان را قصه كنم!

 

با همين دستهايم رويايم را خواهم كشت!

 

راست  است!.................وقتي

 

                         چشمهايت غمگين تر از چشم هاي من بود!

 

            و دستهايت گرم تر از دستهاي من!

 

    بگذر...

 

پاييز كه برسد گريه هامان آغاز خواهد شد...

 

و نفس هاي من كه روز را كم مي آورد....

 

شب را كم مي آورد....

 

جستن چهره ي باراني تو را جشن مي گيرم....

 

و از طعم تلخ چهار ديواري صورتم خواهم گذشت....

 

راستي مگر تو چهره ي مرانمي بيني......

 

مگر نمي بيني كه نشسته ام ميان باغچه ي پيراهنم!

 

مگر نمي بيني كه روبه روي چشم هايت قدم مي زنم...مي چرخم...

 

            كولي ترين دخترك اين سرزمين...من خواهم شد!

 

كه تو را ميان خلخالم....و گردنبند بلند نقره ام گم مي كنم هربار....

 

و اين پرنده ي غمگين كه هرروز در ويرانه هاي دستانم آواز مي خواند....

 

غمبارترين امواج سهمگين چشم هايت!

 

ديگر كدام روسري بنفشي...تو را شعر مي كند؟؟

 

ديگر كدام دست...لابه لاي لبان تو پونه خواهد كاشت....؟؟

 

تو نخواهي فهميد...

 

و من هيچ گلي را ديگر به گيسويم نمي زنم...!!!

 

و هيچ پروانه اي ديگر عطر آغوش مرا نخواهد داد....

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در Thu 17 Jul 2008ساعت 20:23 توسط لیلی |


+ نوشته شده در Thu 17 Jul 2008ساعت 19:14 توسط لیلی |


اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم

دوستت دارم

+ نوشته شده در Fri 4 Jul 2008ساعت 0:52 توسط لیلی |


قـنـــاري را در انـدوه قـفــس بـگــذار و بـگــذر

شقــايق را ميـان خـار و َخـس بگـذار و بــگـــذر

اگر روزي به صحــــرا آهــويـي در بـنـــد ديـدي

همـان يکـدم به يادم شو ، سپس بگذار و بگـذر

به سوگ عشق تو صد رود از چشمم روان بود

ز سهــم من همين درياچه بس ، بگـذار و بگـذر

 اگر در دفتــر قسـمت جـدايـي قبل مـرگ است

بيــا اين واژه ها را پـيـش و پـس بگـذار و بگـــذر

چو چنـگ باد و باران ، بر دلم بـنـشـين و بنــواز

مرا در نغمه هايت خوش نفــس بگـذار و بگـــذر

اگــر روزي قــــدم بر تربــت مــا مـي گـــذاري

چو اين خفته به خون ، پا بر هوس بگذار و بگـذر

+ نوشته شده در Fri 4 Jul 2008ساعت 0:50 توسط لیلی |


 

تنهایم نگذار.گرمی کلماتت رااز شانه هایم نگیر.نگذار بی رحم شوند این روزها که نمی دانیم تا کجا و کی، محجوب و مهربان باقی می مانند. تا همیشه؟ تا فردا؟! تنهایم نگذار.نگذار تا دوباره بی حصار شود خلوتم، با تو همه چیز در این خلوتِ زخم خورده، رنگ می گیرد. رنگ همصحبتی خاطره ها. رنگ ِ دوستی ...
عین مرهم است وقتی می گویی: "می فهمم"، وقتی ایمان دارم که می خوانی از پشت ِ سیمهای رابطه سکوتم را، که شکسته ام ...


دلم گریز می خواهد، دل کندن از دیوارهای خاطره گرفته ی این پیاده روی های خود خواسته.
دلم هنوز هم آن کوچه ی باریک، با آن در ِ سبز رنگ را می خواهد. کوچه ای که هیچگاه با هم در آن راه نرفتیم. فقط آجرهای خیالمان رااز عکس ِ به جا مانده از آن کوچه، بالا بردیم و در آخر، نیمه کاره رهایش کردیم...
یکی از ما، کم شده از رویاهایمان ...

 

گاهی شبا گریه کنون میام در خونه ی تو        داد میــــــزنم میــــگم منم عاشق دیـــــوونه ی تو

میگم منم اون که شده اسیر مهربونیات          اون که یه عمره عاشقه به اون همه لطف و صفات

وقتی تو این دنیای تو کار دلم گیر میکنه          حســـــــــادته قلب منو از ادما سیــــــــــــــر میکنه    

میام در خونه ی تو میگم به فریادم برس          رو میـــــکنم به اسمون میـــــــگم به داد من برس

 اخه تو محبوب منی عزیز من خوب منی         تویـــــی تویــــ-ی خدای من خدای با صفـــای من

تو روحمی تو جونمی تو قلبمی تو خونمی        خدای مهربـــــــون من عشــــق تو توی خون من

وقتی تو این دنیای تو کار دلم گیر میکنه           حســـــــادته قلـــــــب منو از ادما سیــــــر میکنه

 

+ نوشته شده در Fri 4 Jul 2008ساعت 0:49 توسط لیلی |


 

 

اگر دریای دل آبی است تویی فانوس زیبایش اگر آیینه یك دنیاست تویی معنا ی دنیایش
تو یعنی دسته ای گل را ز آن سوی افق چیدن تو یعنی پاكی باران تو یعنی لذت دیدن
تو یعنی یك شقایق را به یك پروانه بخشیدن تو یعنی از سحر تا شب به زیبائی درخشیدن
تو یعنی یك كبوتر را زتنهایی رهاكردن خدای آسمانها را به آرامی صدا كردن
تو یعنی مثل نیلوفر همیشه مهربان بودن تو یعنی باغی از مریم تو یعنی كهكشان بودن
تو یعنی چتری از احساس برای قلب بارانی تو یعنی پیك ازادی برای روح زندانی
تو یعنی در زمستانها به یاد پونه افتادن تو یعنی روح باران را متین و ساده بوسیدن
اگر چهدوری از اینجا تو یعنی اوج زیبائی كنارم هستس و هر شب به خوابم باز می آیی
بهش گفتم نرو بی تو تنهام بی تو .........................گفت عادت میكنی ......گفت شاید یكی بهتر از من هم گیربیاری گفتم بهش مگه عشق و دوست داشتن معامله است كه این نشد یكی دیگه .تنهام گذاشت ...............رفت ................من موندمو یه عالمه خاطره و حرف و گریه های شبانه .........................هنوزم كه هنوزه دوسش دارم حتی بیشتر از گذشته ولی دست نامرد روزگار بی وفا منو از اون جدا كرد گفتم بی تو تنهام ..................گفت فقط خداست كه تنهاست و تنهایی شایسته اوست .گفتم جزتو من كسی رو ندارم كه باهاش درد دل كنم ......گفت خدارو كه داری.............؟گفتم خدا...........مگه تو خدا رو میشناسی..............تو كه روح منو كشتی ...............زندگیمو تباه كردی ...................همش بهم دروغ گفتی ..............................نرو..................بذار زنده بمونم ........اما ....................رفت..................اصلا واسه رسیدن به من هیچ تلاشی نكرد من مگه چه گناهی كرده بودم................مگه صداقت منو ندیدی
باز باید سوختن را گاه گاهی یا آورم ............................
با همه بی وفاییات هنوز میگم دوست دارم و از خدا واست خوشبختی می طلبم.

+ نوشته شده در Sun 29 Jun 2008ساعت 12:58 توسط لیلی |


+ نوشته شده در Wed 25 Jun 2008ساعت 19:50 توسط لیلی |


 

 

و انتظار می کشم

برای تو

برای تو که ناتمامی تمامی

از تمام زندگی من

برای تو که اشک های دیده ام

فرو رود ز دیده ام

به سان رود پر خروش کوه ها

میان دشت نا تمام نورها و روح ها

میان کوچه باغ حس خوب آشنایی غریب تو

و انتظار سبز تو که ناگهان شکوفه می شود

برای تو, برای تو غریب آشنای من

به سان رود پر خروش و جوشش تمام کوه ها

روان میان دشت خوب آشناییت

جو آبشار پر غرور و مست نازها

که ناگهان به شروشر آب دیده ام جلای تازه می دهد

...

 

+ نوشته شده در Tue 24 Jun 2008ساعت 12:9 توسط لیلی |


يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريهکني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه وبهت بخنده ...گفتم اگه بارون نيامد چي؟ گفتياگه چشماي تو بباره اسمون گريش ميگيره... گفتم :يه خواهش دارم وقتي اسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار - گفتي به چشم ...حالامن دارم گريه مي کنم و آسمون نمي باره...تو هم اون دور دورا ايستادي به من ميخندي......

+ نوشته شده در Sat 21 Jun 2008ساعت 21:55 توسط لیلی |


+ نوشته شده در Sat 21 Jun 2008ساعت 12:53 توسط لیلی |


نگاهت می کنم چون نگاه کردن را دوست داری...حرفی نمی زنی! تمنا می کنم چیزی بگو؟!!نگاهت پر از حرف می شود! ...

 

لحظه ای این جا با من باش... درست در امتداد خط نگاهم. می خواهم لحظه ای به تو لبخند بزنم...

+ نوشته شده در Tue 17 Jun 2008ساعت 13:2 توسط لیلی |


سلام عزیزان : من میخواهم اگر کسی دوست داشت مطالب قشنگش توی وبلاگ گذاشته شود مطالبو برای من بفرستد تا به نام خودش گذاشته شود

+ نوشته شده در Mon 16 Jun 2008ساعت 21:25 توسط لیلی |


+ نوشته شده در Mon 16 Jun 2008ساعت 21:8 توسط لیلی |


 

من از آدم ها می ترسم، نه از احساسی که نسبت بهشان دارم و یا احساسی که خواهم داشت!من از آدم ها می ترسم که مبادا احساس مرا مثل یک گل رز بچینند و به یکدیگر هدیه دهند و یا آن را در یک گلدان خاک خورده، خشک کنند!من از آدم ها می ترسم... ...

 

سکوت؟!...سکوت؟!چند بار صدایش کردم اما انگار نه انگار! مطمئن بودم که صدایم را می شنود و چیزی نمی گوید و فقط صدای گام های خسته اش بود که به من نزدیک می شد؛ و کم کم چهره زرد و افسرده اما دوست داشتنی اش در چهارچوب در ظاهر شد. لبخند همیشگی اش از چهره اش پاک شده بود و نگاهش پر از غم بود. زردتر و افسرده تر به نظر می رسید. از دیروز که ندیده بودمش لاغرتر شده بود؛ و مثل همیشه خوش را نیاراسته بود. لباس هایش چروک و نا مرتب بود و همه ی این ها خبر از حادثه ای می داد که من از آن بی خبر بودم.سکوت آن روز مثل همیشه نبود. پر از غوغا بود. به داخل اتاقم نیامد و با لحن ساکتش در همان چهارچوب در گفت: مهمان داریمو در میان بهت و ناباوری من مرگ را به داخل اتاق دعوت کرد. ...

+ نوشته شده در Mon 16 Jun 2008ساعت 21:5 توسط لیلی |


+ نوشته شده در Mon 16 Jun 2008ساعت 21:4 توسط لیلی |


آرام از صخره ها بالا رفت و وقتی رسید به نوک صخره سرش را به سمت آسمان بلند کرد و فریاد زد:

 - خدایا!!! می شنوی صدام رو؟ من رو می بینی؟

آسمان پر از ابر برقی زد و غرید!

- چرا می گی نه؟ مگه تو خدا نیستی؟ مگه همیشه نمی گی با بنده هاتی و ما رو می بینی؟ حالا که ازت می پرسم می گی نه؟؟؟

 ناامید ، خسته و از همه جا بریده، خود را از آن بالا پرت کرد پایین، تا زندگی ای را که خدا به او هدیه کرده بود از بین ببرد!

 آن طرف تر، در فاصله ی نه چندان دوری، دیگری از صخره های کوه سر به فلک کشیده بالا رفت و وقتی به سر ِ سر به فلک کشیده صخره ها رسید سرش را به سمت آسمان بلند کرد و قریاد زد:

- خدایا!!! می شنوی صدام رو؟ من رو می بینی؟

آسمان پر از ابر برقی زد و غرید! چشم های مرد از خنده و شادی برقی زد و گفت:

- می دونستم که به یادمی! این عکس رو هم واسه همین گرفتی، مگه نه؟ می خوای همیشه به یادم باشی؟!!

و خوشحال از بالای کوه پایین آمد تا زندگی ای را که خدا به او هدیه داده بود را زندگی کند و ادامه دهد!

...

+ نوشته شده در Mon 16 Jun 2008ساعت 20:56 توسط لیلی |


Be sadegiye yek mosafer

Ashegh mishavi

Labkhand mizani

Vali farda…..

Harfhayat ra faramosh mikoni

 

Har roz sedayat mizanam

Ama khiabane delat

Anghadar shologhast

Ker nemishenavad

+ نوشته شده در Thu 12 Jun 2008ساعت 20:21 توسط لیلی |


يادم باشد كه هست او...

باران من!

وقتي روحم ترك مي خورد و ساقه ي نگاهم مي خشكد.

در گوشم زمزمه مي كند

و يادم مي آورد كه هست...

وقتي كه ديگر هيچ چيز برايم نمانده است.


HOME
E-Mail
Night Skin


LinkDump

سایت باشگاه استقلال
سایت باشگاه پرسپولیس
گوگل
یاهو
سایت مجله ی خانواده ی سبز
عاشق بی معشوق
آرشیو پیوندهای روزانه


Archives

فروردین 1388

دی 1387
آبان 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387


Links

عاشق بی معشوق
سایت حامد پرند
بروبکس رپر امارات
تنهای عاشق
عشق
ترنج نامه
عطر بهار نارنج
ترنج نامه
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :


Design by : Night Skin

*
*
*
*
*
*
*