|
عاشق تنها |
|
|

+ نوشته شده در Fri 4 Jul 2008ساعت 0:55 توسط لیلی |
اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم
+ نوشته شده در Fri 4 Jul 2008ساعت 0:52 توسط لیلی |
قـنـــاري را در انـدوه قـفــس بـگــذار و بـگــذر شقــايق را ميـان خـار و َخـس بگـذار و بــگـــذر اگر روزي به صحــــرا آهــويـي در بـنـــد ديـدي همـان يکـدم به يادم شو ، سپس بگذار و بگـذر به سوگ عشق تو صد رود از چشمم روان بود ز سهــم من همين درياچه بس ، بگـذار و بگـذر اگر در دفتــر قسـمت جـدايـي قبل مـرگ است بيــا اين واژه ها را پـيـش و پـس بگـذار و بگـــذر چو چنـگ باد و باران ، بر دلم بـنـشـين و بنــواز مرا در نغمه هايت خوش نفــس بگـذار و بگـــذر اگــر روزي قــــدم بر تربــت مــا مـي گـــذاري چو اين خفته به خون ، پا بر هوس بگذار و بگـذر
+ نوشته شده در Fri 4 Jul 2008ساعت 0:50 توسط لیلی |
تنهایم نگذار.گرمی کلماتت رااز شانه هایم نگیر.نگذار بی رحم شوند این روزها که نمی دانیم تا کجا و کی، محجوب و مهربان باقی می مانند. تا همیشه؟ تا فردا؟! تنهایم نگذار.نگذار تا دوباره بی حصار شود خلوتم، با تو همه چیز در این خلوتِ زخم خورده، رنگ می گیرد. رنگ همصحبتی خاطره ها. رنگ ِ دوستی ... گاهی شبا گریه کنون میام در خونه ی تو داد میــــــزنم میــــگم منم عاشق دیـــــوونه ی تو میگم منم اون که شده اسیر مهربونیات اون که یه عمره عاشقه به اون همه لطف و صفات وقتی تو این دنیای تو کار دلم گیر میکنه حســـــــــادته قلب منو از ادما سیــــــــــــــر میکنه میام در خونه ی تو میگم به فریادم برس رو میـــــکنم به اسمون میـــــــگم به داد من برس اخه تو محبوب منی عزیز من خوب منی تویـــــی تویــــ-ی خدای من خدای با صفـــای من تو روحمی تو جونمی تو قلبمی تو خونمی خدای مهربـــــــون من عشــــق تو توی خون من وقتی تو این دنیای تو کار دلم گیر میکنه حســـــــادته قلـــــــب منو از ادما سیــــــر میکنه
عین مرهم است وقتی می گویی: "می فهمم"، وقتی ایمان دارم که می خوانی از پشت ِ سیمهای رابطه سکوتم را، که شکسته ام ...
دلم گریز می خواهد، دل کندن از دیوارهای خاطره گرفته ی این پیاده روی های خود خواسته.
دلم هنوز هم آن کوچه ی باریک، با آن در ِ سبز رنگ را می خواهد. کوچه ای که هیچگاه با هم در آن راه نرفتیم. فقط آجرهای خیالمان رااز عکس ِ به جا مانده از آن کوچه، بالا بردیم و در آخر، نیمه کاره رهایش کردیم...
یکی از ما، کم شده از رویاهایمان ...
+ نوشته شده در Fri 4 Jul 2008ساعت 0:49 توسط لیلی |
اگر دریای دل آبی است تویی فانوس زیبایش اگر آیینه یك دنیاست تویی معنا ی دنیایش
تو یعنی دسته ای گل را ز آن سوی افق چیدن تو یعنی پاكی باران تو یعنی لذت دیدن
تو یعنی یك شقایق را به یك پروانه بخشیدن تو یعنی از سحر تا شب به زیبائی درخشیدن
تو یعنی یك كبوتر را زتنهایی رهاكردن خدای آسمانها را به آرامی صدا كردن
تو یعنی مثل نیلوفر همیشه مهربان بودن تو یعنی باغی از مریم تو یعنی كهكشان بودن
تو یعنی چتری از احساس برای قلب بارانی تو یعنی پیك ازادی برای روح زندانی
تو یعنی در زمستانها به یاد پونه افتادن تو یعنی روح باران را متین و ساده بوسیدن
اگر چهدوری از اینجا تو یعنی اوج زیبائی كنارم هستس و هر شب به خوابم باز می آیی
بهش گفتم نرو بی تو تنهام بی تو .........................گفت عادت میكنی ......گفت شاید یكی بهتر از من هم گیربیاری گفتم بهش مگه عشق و دوست داشتن معامله است كه این نشد یكی دیگه .تنهام گذاشت ...............رفت ................من موندمو یه عالمه خاطره و حرف و گریه های شبانه .........................هنوزم كه هنوزه دوسش دارم حتی بیشتر از گذشته ولی دست نامرد روزگار بی وفا منو از اون جدا كرد گفتم بی تو تنهام ..................گفت فقط خداست كه تنهاست و تنهایی شایسته اوست .گفتم جزتو من كسی رو ندارم كه باهاش درد دل كنم ......گفت خدارو كه داری.............؟گفتم خدا...........مگه تو خدا رو میشناسی..............تو كه روح منو كشتی ...............زندگیمو تباه كردی ...................همش بهم دروغ گفتی ..............................نرو..................بذار زنده بمونم ........اما ....................رفت..................اصلا واسه رسیدن به من هیچ تلاشی نكرد من مگه چه گناهی كرده بودم................مگه صداقت منو ندیدی
باز باید سوختن را گاه گاهی یا آورم ............................
با همه بی وفاییات هنوز میگم دوست دارم و از خدا واست خوشبختی می طلبم.
+ نوشته شده در Sun 29 Jun 2008ساعت 12:58 توسط لیلی |

+ نوشته شده در Wed 25 Jun 2008ساعت 19:50 توسط لیلی |
و انتظار می کشم برای تو برای تو که ناتمامی تمامی از تمام زندگی من برای تو که اشک های دیده ام فرو رود ز دیده ام به سان رود پر خروش کوه ها میان دشت نا تمام نورها و روح ها میان کوچه باغ حس خوب آشنایی غریب تو و انتظار سبز تو که ناگهان شکوفه می شود برای تو, برای تو غریب آشنای من به سان رود پر خروش و جوشش تمام کوه ها روان میان دشت خوب آشناییت جو آبشار پر غرور و مست نازها که ناگهان به شروشر آب دیده ام جلای تازه می دهد ...
+ نوشته شده در Tue 24 Jun 2008ساعت 12:9 توسط لیلی |
يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريهکني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه وبهت بخنده ...گفتم اگه بارون نيامد چي؟ گفتياگه چشماي تو بباره اسمون گريش ميگيره... گفتم :يه خواهش دارم وقتي اسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار - گفتي به چشم ...حالامن دارم گريه مي کنم و آسمون نمي باره...تو هم اون دور دورا ايستادي به من ميخندي......
+ نوشته شده در Sat 21 Jun 2008ساعت 21:55 توسط لیلی |

+ نوشته شده در Sat 21 Jun 2008ساعت 12:53 توسط لیلی |
نگاهت می کنم چون نگاه کردن را دوست داری...حرفی نمی زنی! تمنا می کنم چیزی بگو؟!!نگاهت پر از حرف می شود! ... لحظه ای این جا با من باش... درست در امتداد خط نگاهم. می خواهم لحظه ای به تو لبخند بزنم...
+ نوشته شده در Tue 17 Jun 2008ساعت 13:2 توسط لیلی |
سلام عزیزان : من میخواهم اگر کسی دوست داشت مطالب قشنگش توی وبلاگ گذاشته شود مطالبو برای من بفرستد تا به نام خودش گذاشته شود
+ نوشته شده در Mon 16 Jun 2008ساعت 21:25 توسط لیلی |

+ نوشته شده در Mon 16 Jun 2008ساعت 21:8 توسط لیلی |
من از آدم ها می ترسم، نه از احساسی که نسبت بهشان دارم و یا احساسی که خواهم داشت!من از آدم ها می ترسم که مبادا احساس مرا مثل یک گل رز بچینند و به یکدیگر هدیه دهند و یا آن را در یک گلدان خاک خورده، خشک کنند!من از آدم ها می ترسم... ... سکوت؟!...سکوت؟!چند بار صدایش کردم اما انگار نه انگار! مطمئن بودم که صدایم را می شنود و چیزی نمی گوید و فقط صدای گام های خسته اش بود که به من نزدیک می شد؛ و کم کم چهره زرد و افسرده اما دوست داشتنی اش در چهارچوب در ظاهر شد. لبخند همیشگی اش از چهره اش پاک شده بود و نگاهش پر از غم بود. زردتر و افسرده تر به نظر می رسید. از دیروز که ندیده بودمش لاغرتر شده بود؛ و مثل همیشه خوش را نیاراسته بود. لباس هایش چروک و نا مرتب بود و همه ی این ها خبر از حادثه ای می داد که من از آن بی خبر بودم.سکوت آن روز مثل همیشه نبود. پر از غوغا بود. به داخل اتاقم نیامد و با لحن ساکتش در همان چهارچوب در گفت: مهمان داریمو در میان بهت و ناباوری من مرگ را به داخل اتاق دعوت کرد. ...
+ نوشته شده در Mon 16 Jun 2008ساعت 21:5 توسط لیلی |
+ نوشته شده در Mon 16 Jun 2008ساعت 21:4 توسط لیلی |
آرام از صخره ها بالا رفت و وقتی رسید به نوک صخره سرش را به سمت آسمان بلند کرد و فریاد زد: - خدایا!!! می شنوی صدام رو؟ من رو می بینی؟ آسمان پر از ابر برقی زد و غرید! - چرا می گی نه؟ مگه تو خدا نیستی؟ مگه همیشه نمی گی با بنده هاتی و ما رو می بینی؟ حالا که ازت می پرسم می گی نه؟؟؟ ناامید ، خسته و از همه جا بریده، خود را از آن بالا پرت کرد پایین، تا زندگی ای را که خدا به او هدیه کرده بود از بین ببرد! آن طرف تر، در فاصله ی نه چندان دوری، دیگری از صخره های کوه سر به فلک کشیده بالا رفت و وقتی به سر ِ سر به فلک کشیده صخره ها رسید سرش را به سمت آسمان بلند کرد و قریاد زد: - خدایا!!! می شنوی صدام رو؟ من رو می بینی؟ آسمان پر از ابر برقی زد و غرید! چشم های مرد از خنده و شادی برقی زد و گفت: - می دونستم که به یادمی! این عکس رو هم واسه همین گرفتی، مگه نه؟ می خوای همیشه به یادم باشی؟!! و خوشحال از بالای کوه پایین آمد تا زندگی ای را که خدا به او هدیه داده بود را زندگی کند و ادامه دهد! ...
+ نوشته شده در Mon 16 Jun 2008ساعت 20:56 توسط لیلی |
Be sadegiye yek mosafer Ashegh mishavi Labkhand mizani Vali farda….. Harfhayat ra faramosh mikoni Har roz sedayat mizanam Ama khiabane delat Anghadar shologhast Ker nemishenavad
+ نوشته شده در Thu 12 Jun 2008ساعت 20:21 توسط لیلی |
+ نوشته شده در Thu 12 Jun 2008ساعت 20:18 توسط لیلی |
+ نوشته شده در Thu 12 Jun 2008ساعت 20:12 توسط لیلی |
+ نوشته شده در Thu 12 Jun 2008ساعت 20:0 توسط لیلی |
عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو مال مني . فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني . فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . فقط ميگه: هميشه با مني . فقط ميگه:دوست دارم
عشق نمي پرسه اهل کجايي؟
عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟
عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟
عشق نمي پرسه دوستم داري؟
+ نوشته شده در Thu 12 Jun 2008ساعت 19:31 توسط لیلی |
دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من به ما درد خود افشا کن مداوا کردنش با من بیا و قطره اشکی که من هستم خریدارش بیا و قطره اخلاص دریا کردنش با من به ما گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی طلب کن هرچه می خواهی مهیا کردنش با من بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را بیا بر نیک و بد را جمع منها کردنش با من اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت تو توبه نامه را بنویس امضا کردنش با من
+ نوشته شده در Thu 12 Jun 2008ساعت 19:26 توسط لیلی |
شکسپير مي گويد بدترين گناه اين است که به کسي که تو را راستگومي پندارد دروغ بگويي
ميدوني فرق تو با عشق، زندگي و گل چيه؟ عشق يك كلمه است اما تو معنيه اوني. زندگي اجباره اما تو دليل اوني. گل يه گياهه اما تو عطره اوني
بالا تر از آسمان جايي نيست زيبا تر از گل چيزي نيست عزيزتر از تو کسي نيست
ازم پرسید من را بیشتر دوست داری یا زندگیت را.. گفتم زندگیم را.. ناراحت شد و رفت اما نمیدانستی تمام زندگیم توهستي
+ نوشته شده در Tue 10 Jun 2008ساعت 11:29 توسط لیلی |
من از هیچ بودن ها از عشق نداشتن ها از بی کسی و خلوت انسانها میترسم. راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم شاید میگم تقصیره توست تا کم شه از جرمه خودم
دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم
رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهي به جز گريز برايم نمانده بود اين عشق آتشين پر از درد بي اميد در وادي گناه و جنونم كشانده بود رفتم كه داغ بوسه پر حسرت تو را با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم رفتم مگو،مگو كه چرا رفت ننگ بود عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشي و ظلمت، چو نورصبح بيرون فتاده بود به يكباره راز ما رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم در لابه لاي دامن شبرنگ زندگي رفتم كه ..........
امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت ! از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ... از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ... در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ... در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت
کاش می شد خاطره هامون دوباره مثل همیشه تازه شن تو فصل سرما رو بخار پشت شیشه *** هنوزم دلخوش و شادم به شمردن دقایق که یه روز بیای کنارم اینه آرزوی عاشق
توی سرمای زمستون رو بخار پشت شیشه اسمتو نوشتم اما می دونم بی تو نمیشه *** می دونم که با تو بودن یه هوای دیگه داره این دل عاشق و تنها طاقت دوری نداره *** همه ی شعرامو خوندم که تو برگردی دوباره آخه این دلم به جز تو هیچ کسی رو دوست نداره
منم آن خسته دل درمانده *به توبيگانه پناه آوردم *منم آن از همه دنيا رانده *در رهت هستي خود گم کرده ام *
+ نوشته شده در Tue 10 Jun 2008ساعت 11:27 توسط لیلی |
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم
به غواصان بگو کافیست هرچه بی سبب گشتند در این دریای طوفان دیده، مرجانی نمی بینم
چه بر ما رفته است ای عمر؟! ای یاقوت بی قیمت که غیر از مرگ، گردنبند ارزانی نمی بینم
!زمین از دلبران خالیست یا من چشم و دل سیرم؟ که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا، عشق، درمانی به غیر از مرگ می خواهد ...که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم
+ نوشته شده در Tue 3 Jun 2008ساعت 9:54 توسط لیلی |
گوشه ی چشم بگردان و مقدر گردان دور گردید و به ما جرأت مستی نرسید این دعایی ست که رندی به من آموخته است غنچه ای را که به پژمرده شدن محکوم است من کجا بیشتر از حق خودم خواسته ام!؟
ما که هستیم در این دایره ی سرگردان!؟
چه بگوییم به این ساقی ساغرگردان!؟
بار ما را نه بیفزا! نه سبک تر گردان
تا شکوفا نشده ، بشکن و پرپر گردان
مرگ حق است...به من حق مرا برگردان
+ نوشته شده در Tue 3 Jun 2008ساعت 9:52 توسط لیلی |
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ،شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ :یادم آید : تو به من گفتی !از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب ، آئینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است !باش فردا ، که دلت با دگران است !تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن :با تو گفتم حذر از عشق؟ !ندانم سفر از پیش تو؟ !هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد ،چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم !...سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم اشکی ازشاخه فرو ریخت !مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ،ماه بر عشق تو خندید یادم آید که از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ، نرمیدم رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم !نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم به چه!بی تو اما حالی من از آن کوچه گذشتم
+ نوشته شده در Tue 3 Jun 2008ساعت 9:51 توسط لیلی |
![]()
+ نوشته شده در Tue 3 Jun 2008ساعت 9:47 توسط لیلی |
Have a Safe Trip
“Where are you rushing to? “Where are you rushing to?” -“Have a safe trip, but, for the sake of our friendship,
Asked the goat’s-thorn of the breeze
Don’t you want to take a trip away
From the dust of this wilderness?
-“ I am all desire, but,
No hope, since I am shackled here"
-“to any better home than this home…”
and for God’s sake,
When you have safely passed this fearsome desert,
Give the blossoms, give the rain,
Our regards… ”
+ نوشته شده در Sun 1 Jun 2008ساعت 20:47 توسط لیلی |
"The Foot Steps Of Water"
Life's a pleasant tradition.
Life's wing is as vast as death.
Life's a jump the size of love.
Life's not something,
we put on the mantel of habit
and forget.
It does not matter where I am.
The sky is always mine.
Windows, ideas, air, love,
earth, all mine.
Why does it matter if sometimes,
the mushrooms of nostalgia grow?
Let's take off our clothes.
Water is just a foot away.
Let's have a basket and
fill it up with all the greens
and all the reds.
We are not to comprehend;
the secret of roses, but maybe
swiming in the incantation of roses.
Or may be looking for
the song of truth
between the morning glory,
and the century.
+ نوشته شده در Sun 1 Jun 2008ساعت 20:25 توسط لیلی |
مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجامم به خکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرکشی هم فشاندی
گذشت از من ولی آخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی
اسیر :
جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمیکنم
افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم
زاری براین سراچه ماتم نمی کنم
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آنکه روح مرا رام کرده است
جان سختیم نگر که فریبم نداده است
این بندگی که زندگیش نام کرده است
بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر به من تنگنای ملال آور حیات
آسوده یک نفس زده باشم حرام من
تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب
می پوشم از کرشمه هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز
ای سرنوشت هستی من در نبرد تست
بر من ببخش زندگی جاودانه را
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازیانه را
+ نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت 19:26 توسط لیلی |